
نو می شود.
زمین نفسی دوباره می کشد.
برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند
و پرنده های خسته بر می گردند
و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...
کجا ایستاده اییم.
سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با
کیست؟...
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و
چون همیشه امیدوار
وسال نومبارک...
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 15:18  توسط ساحل
|
بیاییم امشب و فردا دلهامون رو سبـــز کنیم نه آتشـــی

به زبای ساده ی دل
بیاییم رسمهای غلط رو از بین ببریم نه که هر سال به آن اهمییت بیشتر میدهیم و به جاش رسومهای بهتر که به دست فراموشی قرار گرفته رو احیا کنیم جوونا بیشتر به فکر خودمان باشیم و یک لحظه شادی که همراه با ترس و دلهره باشه رو به خاطر چه چیزی میخواهی که عواقب آن مساوی میشه با یه عمر گوشه نشینی و هزار لعنت فرستادن به خود و دوستان ناباب ....پس بیایین چهار شنبه سوری یمان رو بهتر و به دور از هر لذت مصنوعی و در کنار خانواده بگذرانیم
به امید بهترین لبخندها .
+ نوشته شده در سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 21:27  توسط ساحل
|
جدایی
... این هفته آخرین روزهایی امسال است که به کلاس میریم اما من و دوستام میخوایم که روزا تموم نشه مخصوصا آمنه که تو خونشون احساس تنهایی میکنه ...
خانومهای توی کلاسمون تصمیم گرفتند که با هم بریم پیش مادر خانم ...که از حج عمره اومده با همدیگه یه کادوی ناقابل گرفتیم و شنبه که باز هم استادمون آقای ...نیومد با هم رفتیم خونه ی خانم ... که نزدیک موسسه مون بود راستی امروز شیلا نیومده بود و قبل از رفتن دیدیم که آمنه هم دلش میخواد که باهامون بیاد اما چون اجازه خونوادش رو نداشت استرس داشت و ما هم به مامانش زنگ زدیم و اجازشو گرفتیم .و قرار شد که من و خاتون و آمنه دوباره به موسسه برگردیم به نگهبان اطلاع دادیم و رفتیم ...خونه ی خانم ...که رسیدیم مادرش مارو توی بغلش گرفت و حسابی روبوسی کردیم و بهش تبریک گفتیم و از دیدن ما خیلی خوشحال شد و اشک توی چشماش جمع شده و لرزشی توی صداش واضح بود.خانم ...3تا خواهر دیگه هم داشت که مجرد بودند و یکی از اونها که بیشتر با ما میجوشید از همه بزدگتر بود . از ما با آب زمزم پذیرایی کردند بعد هم چون نماز مغرب شد و تعداد ما زیاد بود نماز رو به جماعت خوندیم .بعد هم مامان خانم ... از اونجا مکه مدینه و ....گفت و گفت که دلت نمیخواد از اونجا برگردی و گفت و اینقدر خوب اونجا رو به تصویر کشید که ما احساس کردیم اونجاییم و آرزو میکرد که قسمت ما همه بشه...بعد هم با میوه و شیرینی دوباره از ما پذیرایی کردند و بعد پسر بچه ای رو اوردند که اسمش محمد بود و از خواب بیدار شده و تو بغل عمه ش بود که حرف نمیزد و مادرش که از بیرون اومد و بعد از احوال پرسی و نماز که خوند به خانم زینب که اورو میشناخت تعریف کرد که بچه اش کمی مشکل داره با اینکه به نظر میرسید که 2 سال به بالا داشته باشه و من این صحنه روکه میدیدم همه تصور از آینده ی اون بچه زیر نظرم می اومد با آرزوی سلامتی و شفای محمد به مادر و مادر بزرگ و عمه هاش آرامش میدادیم من چون کمی از سرگذشت خانواده ی خانم ... رو میدونستم و سختی هایی که اونا تحمل کرده بودند کمی ناراحت بودم وقتی که اون محیط خونه و مادر خونه که چندین سال رو بدون شوهربچه هاشو با چه سختی بزرگ کرده بود و حالا دختراش باهاش خیلی خوبن ...آه آه آه از دست نامردان روزگار که حیف زنان باوفا برای اونا ......کمی بعد هم آماده شدیم که بریم رو به آمنه کردیم و گفتیم بریم آمنه گفت نه ومن و خاتون که نزدیک به آمنه بودیم گفتیم نه به اون آومدنت و نه به این نرفتنت . لبخند رو روی لباش اوردیم بعد هم اونا تا دم در باهامون اومدند و مارو بدرقه کردند و ما هم از اونا برای پذیرایی تشکر کردیم و رفتیم ...
اما باز هم دوری و جدایی ...
من باید برای مدتی از دوستام دور میشدم و لحظه لحظه ی دل گرفتن و خداحافظی بود ما همون جا با دوستامون برای هم دیگه آرزوی سال خوب و بهتر کردیم واحساس دلتنگی خودمون رو ابراز کردیم .بعد هم که خانم ...مارو دعوت به خونش کرد که ما یعنی خاتون و آمنه ومن بودیم به خانم ..گفتم که اگه شوهر و پسرات خونن زشته گفت نه شوهرم خونه نیست ماکه رفتینم احسان که 7سالش بود در رو باز کرد اونو از پارسال که به اردو رفته بودیم میشناختم که سر زبون دار و مهربون بود مثل مادرش خانم ... که خونشون بنایی داشتند خونه حسابی به هم ریخته بود و همه وسایلشون توی یه اتاق بود.ما کمی اونجا نشستیم و اون خواست که از ما پذیرایی بکنه که ما گفتیم نه بریم که سرویس من مییاد و بد میشه ان شاالله که خونتون که کامل شد با کادو مییایم و برگشتیم خاتون که وسایلشو توی کتابخونه پیش آقای محمدی گذاشته بود اورد و باز هم جدایی و با آرزوی سالی خوب و برگشتن با جعبه شیرینی بعد از 13 با خنده از هم جدا شدیم و فقط من و آمنه موندیم تا اینکه سرویس بیاد از سوپر خرید کردیم و رفتیم توی موسسه و منتظر مامان آمنه و راننده شدیم و با هم صحبت می کردیم و ازش قول گرفتم که نوروز به خونمون بیان به اتفاق هایده و سارا ....راننده زود اومد و من برای آمنه هم آرزوی خوشبختی و سلامتی در سال نو کردم از نگهبان موسسه هم تشکر و حلالیت طلبیدیم و اون که همیشه شوخی میکنه بهم گفت که تموم شد گفتم نه بعد از 13 باز هم مزاحمتون میشیم تا اون موقع خدا نگهدارتون. و اومدیم خونه .تو شهر خیلی شلوغ بود و همه یه جوری خودشون رو برای سال نو آماده میکنن بعضی از مهمونای نوروزی هم اومدند .توی راه هم از راننده تشکر کردم و حلالیت خواستم چون خیلی سر به سرش میزارم
و بهش گفتم که حتما در سال نو با دختر عموت مییای نه تنهایی....
+ نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 14:54  توسط ساحل
|
سلامی از روی محبت خالصانه
امسال هم با همه ی خوشی و ناخوشی هاش و پستی و بلندیهاش داره به لحظات پایانیش نزدیک میشه وتوی موسسه ی ما دخترا و خانوما با هم تصمیم گرفته اند که توی این روزهای آخری هر روز یکی از اونا دست پخت خودش رو بیاره همه موافقت کردند و من هم تصمیم گرفتم که از هر نوع غذایی که اوردیم عکسی بگیرم برای یادگاری و برنامه ریزی کردیم که چه روز و چه کسی غذا دسر و هر چه که دوست داره بیاره تا با این کارامون شادی بینمون بیشتر و محبتمون با هم محکم تر بشه..از شنبه14اسفند شروع کردیم .
۱۴اسفند :امروز
خاتون فلافل اورد که خودش درست کرده بود

امروز خاتون از همه زودتر اومده بود و خوشتیپ هم اومده بود چادر ملی نو ...کیف نو ...و...کمی سر به سرش گذاشتم که ای ناقلا خبریه ...
بعد از یک ساعت که ساعت بیکاری و استراحتمون بود خاتون وسایل پذیرایی رو اورد و از ماها پذیرایی کرد..خوب بود خوشمزه و ساده و اما سرد که با لبخندهای دوستان و خاتون فضای کلاسمون رو گرم میکرد و من که گفتم که تصمیم دارم این چند روز رو از همه مون عکس بگیرم و پذیرای هاتون همه آماده شدند و ژست گرفتند برای انداختن عکس....ساعت آخر هم که استادمون نیومده بود با هم تصمیم گرفتیم بریم بازار اما هیچکدوم از ما پول زیادی همراه نداشت و به هم نگاه میکردیم و میخندیدیم و هی از اجناسها قیمت میگرفتیم و به خودمون میگفتیم که الانه که یکی از فروشنده ها یقه مون رو بگیره....بعد هم من به راننده زنگ زدم واو که اومد بهش گفتم که اگه زودتر می اومدی خوب بود چون میخواستم که یه کمی ازتون پول قرض بگیرم تا خرید کنم چون تو بازار یه انگشتر تیتانییوم چشمم رو گرفته بود و ما هیچکدوم هم پول نداشتیم که بخریم و قرار گذاشتیم که یه روز دیگه با هم دسته جمعی بریم بازار و خرید کنیم .
این هم شیلا و دست پخت اون
که یه نون مخصوصی است که وسط ان رو با سبزیجات پر کرده و واقعا خ.وشمزه بود و یه غذای کامل بود .

دوست دیگرمون آمنه
که چون تو آشپزی تازه وارد بود و میخواست که سهمی داشته باشه برامون ساندویچ اورد
عکس از سایت

این هم دست پخت خودم
کیک موز و هویچ

...... امروز که نوبت من و دوستمون خانم زینب که زنی مسن تر از ما است بود مدیرمون هم بود و ما در موقع استراحت من و زینب خانم از همه پذیرایی کردیم اما من متاسفانه یادم رفت که از دسر خوشمزه ای که او اورده بود بگیرم و از نصف ظرف گرفتم که با شرمندگی روم نمیشه بزارم اما قرار که دستورشو بهم بده و هر موقع که درست کردم هم عکسشو و هم دستورشو برای دوستای عزیزم میزارم............
از خودم تعرف نمیکنم اما از کیک من همه ی استادا تعریف کردند و همه دوستام و استادا هی بهم میگفتند که ان شاالله شیرینی عقدت و من هم با لبخند و لحن شوخی میگفتم آمین .و بچه ها که جو اونارو گرفته بود می گفتند که حتما بعد از نوروز باید با شیرینی عقدت بیای و من که حسابی خجالت کشیدم گفتم اول نوبت شما بعد من. دوباره گفتم اینقدر به من نگین من دارم خجالت میکشم و همه زدند زیر خنده . نمی دونم که اونا از لطفشونه و اینکه منو دوست دارند که تا من یه چیزی براشون میبرم یا کاریبراشون انجام میدم همه همین جمله رو بهم میگند...یا اینکه خیلی سنم بالا رفته ...ص
خلاصه دسر زینب خیلی باحال تر و خوشمزه تر بود من که خیلی خوشم اومد و هی ازش تعریف میکردم و بهش میگفتم که زینب خانم من باید بیام پیش شما و آشپزی و شیرینی پزی یاد بگیرم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت 14:39  توسط ساحل
|
داستان عشق و فرار

در زمانهای بسیار دور زمانی که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، همه فضیلت ها در همه جا شناور بودند. روزی همه آنها دور هم جمع شده بودند ناگهان یکی از آنها ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلاً قایم باشک.
همه از این پیشنهاد خوشحال شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد من چشم میگذارم... من چشم میگذارم... و از آنجا که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد یک، دو، سه...
همه رفتند و در جایی پنهان شدند...
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.
اصالت در میان ابرها مخفی گشت.
هوس به مرکز زمین رفت.
طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت
و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتادونه، هشتاد...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره سردرگم بود و نمیتوانست تصمیم بگُیرد و جای تعجب هم نیست زیرا همه میدانیم که پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید نود و پنج، نود و شش، نود و.....
هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید بربالین یک بوته ی گل سرخ وپنهان شد.
دیوانگی فریاد زد "دارم میام" و او اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلیش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. هوس در مرکز زمین بود. یکی یکی همه پیدا شدند به جزعشق، او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت درگوشش زمزمه می کرد تو باید فقط عشق را پیدا کنی او پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه ای خشک از تنه ی درختی کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته ی گل سرخ فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله متوقف شد.
عشق از پشت بوته بیرون آمد، با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و ازمیان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.
دیوانگی گفت: من چه کردم ؟ چگونه میتوانم تو را درمان کنم ؟
عشق پاسخ داد تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی راهنمای من باش.
«این گونه است که از آن روز به بعدعشق کور است ودیوانگی همواره در کنار اوست.»
+ نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 20:11  توسط ساحل
|
رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز
چیزهای کوچک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه مثلا.
راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.
آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.
آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.
آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…
+ نوشته شده در جمعه 6 اسفند1389ساعت 2:35  توسط ساحل
|
عشق واقعی یعنی این ...

+ نوشته شده در جمعه 6 اسفند1389ساعت 2:20  توسط ساحل
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 10:2  توسط ساحل
|
۲ اسفند
باز هم برای ساحل یه شادی که باز هم میخواد با شما دوستان عزیزم تقسیم کنم .امروز یک شنبه 1اسفند یه اس تبریک تولد به زهرا دادم و خواستم که زودتر از روز تولدش پیشش باشم اما او مهمونی بود و ازم قول گرفت که حتما فردا برم پیششون و من هم بهش قول دادم که اگه راننده اومد حتما چون به مسافرت رفته بود...چه روز خوبی روز تولدش بود میلاد در میلاد امرور که میلاد رسول اکرم (ص) به روایتی هم بود تولد زهرا هم بود .چند بار به راننده زنگ زدم و اس دادم تا بالاخره اومد . من با پوشش محلی بودم و تا سوار ماشین شدم استادمون خانم ...هم بود ما از دیدن همدیگه تعجب کردیم چون امروز تعطیل بود و من گفتم که شما کجا تشریف میبرین گفت کلاس و درسمون هم خیلی عقبه بهش گفتم که امروز که تعطیله مگه نمی دونستی گفت چطور مگه گفتم که تقویم رو نگاه نکردین گفت که این دو روز مهمون داشتم تا همین الان که اونا رفتن بعد هم راننده اونو برد خونشون و بعد هم منو برد خونه ی دوستم و بهش گفتم که ساعت 6دنبالم بیاد وقتی که در زدم زهرا تو حیاط بود و قدم میزد و در که باز کرد با زهرایی مواجه شدم که صورتی پف کرده و دست و پای ورم شده که بعد از سلام و روبوسی اشک تو چشمم جمع شده بود وتو بغلم محکم گرفته بودم و بهش گفتم که خیلی دلم براتون تنگ شده بود و تو این چند ماه که سرم شلوغ بود نتونستم بهتون سر بزنم و شما هم خیلی بی معرفت بودین که بهم سر نزدین .زهرا که ایک سال بود ازدواج کرده بود الان حامله و ماههای آخر بارداریش بود او و شوهرش رضا هر دو نابینا مطلق بودند و اما اما دو زوج خیلی خوشبخت واقعی ....منو به داخل خونه تعارف کرد و از رضا پرسیدم گفت که الان مییاد رفته سری به همسایه شون که خانمش به رحمت خدا رفته سری بزنه. هنوز ننشسته بودم که شربت اورد که مثل همیشه شوخ طبع بود و خنده رو لباش بود و گفت که رضا خیلی شیرین دوست داره من هم شیرینش کردم خوبه گفتم که عالیه صدای یالله یالله رضا بلند شد و همراه با دوستش ابراهیم که او هم نابینا بود اومدند و بعد از احوال پرسی ابراهیم رو به من گفت که پاقدمت خوبه ای کاش که زودتر می اومدی گفتم چرا گفت که نم نم بارون داره مییاد ...بعد هم زهرا میوه اورد که پرتغال و نارنگی بود و خودش که هویچ خیلی دوست داشت نشست و پوست هویچا رو گرفت مثل یه بینا و من هم کمکش کردم اونا خودشون به تنهایی زندگی میکنند البته همسایه ها و خانواده ی ابراهیم اینا هوای اونا رو دارند و خانواده ی زهرا اینا هم بهشون سر میزنند و خانواده ی رضا اینا که در شهرستان زندگی می کنند دیر به دیر به اونا سر می زنن.من و زهرا که خیلی وقت بود که همدیگرو ندیده بودیم خیلی با هم حرفا رو داشتیم که بزنیم اول از هم گله کردیم که چرا دیر به دیر به هم سر می زنیم و او گفت که با این شکم بزرگ و دو تا نابینا کمی برامون سخته و من که ورم کردم هی به در ودیوار می خورم بعد هم جانانه بهش تولدش رو تبریک گفتم اما براش کادو نخریده بودم البته امسال رو او هم سن من است .اون هم هر سال برای من کادو می خرید اما امسال با هم قرار گذاشته بودیم که این کار رو نکنیم بخاطر اینکه واقعا اگه کسی عادت کنه به کادو گرفتن فاصله می افته بین دوستی .و ما این فاصله رو نمی خواستیم و.....از خودش گفت از روزهای اول بارداریش و ویار سختش و اینکه همه کارهای خونه افتاده سر رضا واز این گفت که رضا دوست داره که ما بریم برای زایمان شهرستان پیش مادر شوهرش و گفت که اونا خیلی مهربونند اما من راحت نیستم و میخوام که همین جا تو خونه ی خودم باشم گفت که بچه اش پسر و خواهراش گفتند که بیا خونه ی اونا .اما زهرا میگه خونه ی خودم ....زهرا در سن 12سالگی مادرش رو از دست داده و پیش زن باباش بوده .خلاصه من که اونو میدیدم با اون شکمش هی ذوق میکردم و بهش می گفتم که همین جا بمون که من بیام پیشت او میگفت که حتما باید از من و خواهر زادت پرستاری کنی و هی شوخی می کردیم و می خندیدیم رضا هم از من میخواست که یه شب برم خونشون و پیش زهرا بمونم و و باهم تا صبح حرف بزنیم و درددل کنین و برای اینکه راحت باشین من اون شب و روز رو می رم خونه ی دوستم ...گفتم باشه بعد که به سلامتی زهرا فارغ شد حتما می یام رضا با اینکه نابیناست اما از خیلی کسا باهوشتر و دانا تر است او در دانشگاه دولتی لیسانس ادبیات خونده ه و میخواست که برای فوق و بالاتر هم شرکت کنه که ازدواج کرد او الان یکی از خوانندگان عضو گروه صبا است که در بندرعباس فعالییت خوبی دارند وعضو گروهشان همه بچه های نابینا هستند ....و سیدی هم بیرون دادن....هر دوشون اصرار داشتند که من شام بمونم من هم که منتظر راننده بودم گفتم نه باید شما هم بیاین خونه ی ما تا من بمونم . من و اونا چند بار به خونه ی همدیگه رفت و اومد کردیم رضا گفت که اگه دیگه همون غذای خوشمزه درست میکنه مییام گفتم من درست نکرده بودم مادرم درست کرده بود ...ما اون روزی که زهرا اینا اومدند خونه ی ما هواری ماهی سوری درست کرده بودیم که با سبزی سمسیل بود و رضا خیلی خوشش اومده بود و میگفت که هنوز مزش زیر دندونامه ......زهرا که خیلی حالش خوب نبود و هی دراز میکشید می گفت که خواهرم گفته که تا 2هفته دیگه فارغ میشی گفتم که به سلامتی و بهش امید میدادم و کمی از تجربه ای که در این چند مدت در کنار خواهرم به دست اورده بودم بهش از اونا گفتم و خیلی حرفا رو با هم زدیم و خوش گذرندیم تا اینکه رضا رفت و برای ما شام حاضری گرفت فلافل و منو شرمنده کردند با ماست و نوشابه و رضا خیلی خوب سفره پهی میکرد و.......بعد از شام هم که راننده حسابی دیر کرده بود من که با زهرا و رضا راحت بودم و همیشه در مورد مشکلات با هم مشورت میکنیم و در شادی هامون هم شریک هم هستیم در مورد اتفاقاتی که در3 ماه گذشته برام افتاده بود با هم صحبت کردیم و از کلاسا و مدرکم که گرفته بودم گفتیم وآرزوی شادی برای هم کردیم من حالا خوشحالم که دوستانی دارم که با خوشحالی من شاد و با غم من همدردی میکنند اگرچه نابینا هستند اما از ماها بینا تر و شادترند و آگاهتر و آسمونیترند......با زهرا قرار گذاشتیم که حتما بعد از زایمان پیشش بمونم و بچه اش رو در بغل بگیرم و در کنار او و شریک سرورشان باشم .
خوشحالم که باز هم تونستم با رفتن فقط چند ساعت و نشستن در کنار اونا وهم صحبت شدن با اونا اونا رو شاد ببینم و خودم هم شاد بشم ..........راننده که قبلا اونا رو میشناخت و از زندگی اونا باخبر بود اما اولش تعجب کرد که دو نابینا چطور زندگی میکنند وو.....وقتی که اومد با تعارف رضا اومد تو خونه و براش زهرا چای و شربت و میوه اورد و حتی برای شام هم اونو خواستند که نبمونه اما من نزاشتم ............بعد هم با قولی که از زهرا گرفتم که منو در جریان هرروز قرار بده با اونا خدا حافظی کردیم و با تشکر زیاد از اونا که باعث خوشحالی من هم شدند اومدم خونه و خیلی چیزها و حرفا بین ما گذشت که ............
خدایا نگهدار همه دوستان واقعی باش
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 22:32  توسط ساحل
|

کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست
دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را
دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است .
و این تمام زندگیست
(دکتر شریعتی )
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 21:25  توسط ساحل
|